You need to enable JavaScript to use this application.

تراوشات ذهنی

5 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

احساس میکنم بعضی از چرخه‌ها تمام شده و فصل دیگری میخواهد برایم آغاز شود، شاید مدت‌هاست که پشت در نشسته و منتظر است کوله بارم را جمع کنم، ملزومات را بردارم، دورریختی ها را بریزم دور و خودم را آماده کنم و به استقبالش بروم، اما من او را همچون مهمان ناخوانده‌ای میدانم که تنبلی‌ام می‌آید دَر را به رویش باز کنم! راستش را بخواهی از خودِ بهانه‌گیر و اهمال‌کارم اصلا راضی نیستم، قرار بود تمام این مدت فقط روی خودم تمرکز کنم اما مگر این چالش‌های مزاحم گذاشتند؟ میدانم شاید زیادی دارم نِق میزنم اما برای من که هیچوقت آنقدرها مسلط و متمرکز نبودم هرچیز کوچکی میتواند مثل یک غول، افکارم را به پرش وادار کند و تمام انرژی‌ام را در طول روز ببلعد. روزی دوستی در دفترخاطراتم نوشته بود: «آدم زرنگ کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب میشود، خانه بسازد...» دور از ذهن نیست اگر بگویم که هنوز نتوانستم با آجرهایی که گاهی آدمها به سمتم پرتاب میکنند دیواری بچینم و خانه‌ای بنا کنم، فعلا مشغول به آواربرداری ناشی از امیدهای واهی هستم! گاهی تازه میفهمم که بعد از این همه سال، قلق‌گیری جهان را خوب یاد نگرفته‌ام! حالا که دارم مینویسم صدای آسمان را میشنوم، هیچوقت تا به این اندازه رعد و برق برایم جذاب نبوده، چند روزیست که غرش طبیعت تنها غرشی‌ست که گوشهایم را نوازش میدهد، طوفان شدید، هوای ابری وحشی، باران دُمِ اسبی، و حالا رعد و برق‌هایی که علارغم خشمگین بودنشان آرامش محبوس شده‌ام را آزاد میکنند. گوش میسپارم به جوش و خروش آسمان که تنها صدای مهربان و بی شیله پیله‌ی این روزهاست...بعد از این باید بروم به کارهایم رسیدگی کنم، همه چیز بهم ریخته است؛ اتاقم، ذهنم، فایل‌هایم...نیاز به سر و سامان دارند...

گریز از بیداری

5 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

باور دارم برای گریز از کابوسِ بیداری فقط باید توی آغوش خواب مچاله شد. شاید آن‌جا رویاها دوباره بتوانند جان بگیرند؛ این روزها هم بیدار ماندن مثل یک کابوس است، با این تفاوت که دیگر پناه بردن به خواب لطفی ندارد‌‌. چرا که آن‌جا نیز آرام و قرار نداریم و رویاها دیگر دستمان را نمی‌گیرند، فقط صدای موشک است و بوی باروت! همه‌ی ما سایه مه‌آلودی شدیم که نمیداند به کجا دارد میگریزد و هرچه تندتر در مسیر سرگردانی میدود، مقصدش بیشتر به آوارگی ختم میشود...

سوز سرد زمستان

6 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

تا پایان سال چیزی نمانده و من میان تمامِ کارهای نیمه‌تمام و افکار نیمه‌جانم نشسته‌ام و نمیدانم که از کدام سو باید خودم را جمع کنم! برای چند روز آینده به جمعی دعوت شده‌ام که احتمالا قرار است آنجا با افرادی هم‌صحبت شوم که حضورشان مثل سوز سرد زمستان روی پوستم می‌نشیند و مثل خوره روحم را میخورد. میدانم تمام انرژی مثبتی که این مدت در خلوت خودم جمع کرده بودم با دیدنشان خاموش خواهد شد، اما چه کنم که آدمی گاهی مجبور است میان کسانی برود که اگرچه با آنها نسبت خونی دارد اما هیچ نسبتی با روحش ندارند! شب ها خوابم آشفته است، کابوس هایم برگشته‌اند، همان‌هایی که سالها پیش در تاریکی اتاقم می‌نشستند و نفس‌هایم را می‌شمردند؛ حالا دیگر خواب نیستند، دارند در زندگی‌ام راه می‌روند و من نگاهشان میکنم بی آنکه توان مقابله داشته باشم...امسال آن‌طور که میخواستم پیش نرفت؛ مثل سالهای گذشته فقط شاهد شکوفه زدن آرزوهایم در زندگی دیگران بودم و سهم من چیزی جز شاخه های خشک نبود...خسته‌ام، آنقدر که حتی نمیخواهم بدانم سال‌های بعد از بیست و پنج سالگی قرار است چگونه بگذرد و یا حتی چه تصویری دارند، ترجیح میدهم رهایشان کنم...اما جنگجوی درونم نمی‌گذارد کاملا فرو بریزم...راستش را بخواهی این روزها آدم نمیداند برای کدام زخمش غصه بخورد یا برای کدام یک از رویاهایش برنامه بریزد که زندگی، بی‌رحمانه او را نبلعد! دلم میخواست رایانه‌ای کوچک بودم که قابلیت ریست شدن داشت؛ یا یک آنتی‌ویروس تمام ویروس ها را پاک میکرد و دوباره میتوانستم بدون ذره ای خط و خش روی قلبم ادامه بدهم...

گذر روزها

7 ماه پیش در دلنوشته ها

دَرِ انباری که باز شد، بوی خاکِ مانده و کاغذِ کهنه پیچید توی هوا. دنبال کتاب محبوبِ دوران کودکی‌ام میگشتم؛ همان کتابی که وقتی دَه ساله بودم از نمایشگاه مدرسه خریدم، یادم‌ نمی‌رود هرسال به انتظار می‌نشستیم تا اواسط آبان از راه برسد و مدرسه ما را به آن نمایشگاه ببرد و برای لحظاتی از مسائل ریاضی و راه حل‌های بی‌پایانش فاصله بگیریم...توی انباری چندتا کارتن سنگین روی هم تلنبار شده بود که نمیدانستم داخلشان چه خبر است. به هوای پیدا کردن کتاب، یکی از آنها را باز کردم...باز شدن کارتن همانا و غرق شدن در خاطرات کودکی همانا...دفترهای دوران دبستان،دفترنقاشی‌ها، دفترخاطراتم، دفتر طراحی که برای کلاس رنگ‌روغن خریده بودم، بوم نقاشی که رویش را خاک گرفته بود و دیگر هیچ هم زیبا بنظر نمی‌رسید، قلمو‌ها و رنگ‌هایِ خشک شده...نشستم روی زمین و خاطره ها را مرور کردم، انگار گردش ایام بعد از سالها من را به اجبار، سمت چیزهایی کشانده بود که به فراموشی سپرده بودم. همه چیز دوباره جان گرفت؛ از گذشته‌ای که دیگر خیلی دور بنظر می‌رسید! زمان، آرام و بی‌صدا، از لابه‌لای صفحات بیرون می‌آمد و دورم می‌چرخید...آن طرفِ کارتن، تقویمی مربوط به سال ۹۱ بود و طرفِ دیگر دفترچه خاطراتی که شعرها و متن‌هایی از شاعران مختلف را نوشته بودم که اصلا هم با سن و سال آن زمانم جور در نمی‌آمد و حالا با دیدنشان چیزی درون قلبم فرو میریخت، بالاخره کتاب مورد نظر را بین آن همه وسایل پیدا کردم و به همراهِ چند کتاب دیگر که مثلا گذاشته بودم سر فرصتِ بهتری بخوانمشان! فرصتِ بهتری که هرگز نیامد و سرنوشت، هرکدام را به کنج تبعیدگاه انباری در میان خِرت و پِرت‌های قدیمیِ خاک‌خورده فرستاده بود. خواستم برگردم توی اتاق که چشمم به کارتن دیگری افتاد، آن را باز کردم و تا محتویاتش را دیدم فوراً بستمش؛ کتابها و جزوه‌های کنکور و خاطرات روزهای نحس دبیرستان از همان یک نگاهِ اول زد بیرون! دیگر طاقت دیدنشان را نداشتم. مرور ناخواسته خاطرات برای امروز کافی بود...همه‌ی این‌ها مربوط میشد به قبل از ۱۴ سالگی‌ام، اما کارتنی که سریع بستمش و نمیخواستم با جزئیاتش روبرو شوم مربوط به بعد از آن...انگار زندگی برایم دقیقا همانجا بعد از چهارده سالگی متوقف شد! در همان روزهایی که تصمیم‌ گرفته بودم بندِ دورِ باطل کنکور شوم، زندگی دقیقا در همان روزها رَخت‌ بَست و دیگر هم بازنگشت...دارم فکر میکنم یک روز باید این کارتن را با همه محتویاتش بسوزانم طوری‌که حتی ردی از خاکسترش هم باقی نماند...از مرور خاطرات اعم از خوب و بد، و مرور آدمهایی که رنگ عوض کرده‌اند خوشم‌ نمی‌آید...کاش آدمیزاد هر قدم که به جلو میرفت قدم‌های قبلی‌اش حداقل در حافظه خودش تا ابدالدهر محو میشدند...حالا میفهمم که هاروکی موراکامی چه میگفت: "خاطرات خیلی عجیب هستند؛ گاهی اوقات می‌خندیم به روزهایی که گریه می‌کردیم، و گاهی گریه می‌کنیم به یاد روزهایی که می‌خندیدیم"

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده