You need to enable JavaScript to use this application.

شاید

2 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

شاید بزرگ شدن همین‌ باشد؛ لحظه‌ای به خودت می‌آیی و می‌بینی گوش‌هایت تسلیم صدای خواننده‌ای شده‌‌اند که تا دیروز، موزیک‌هایش را چشم بسته ریجکت میکردی! حالا تازه داری معنای آنچه بر زبان می‌آورد را درک میکنی و طنین صدایش دقیقه‌هاست که روی دور تکرار پخش میشود و تو بی‌آنکه خودت بدانی در کلماتش غوطه‌ور شده‌ای...

روباه مکار

2 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

کمال‌گرایی همان سرابی‌ست که آدمیزاد را فریب میدهد! گاهی جایی از زندگی آنقدر در انتظار بی‌نقص شدن متوقف میشویم که یک روز بالاخره چشم‌هایمان را باز میکنیم و می‌بینیم که مدت‌هاست راکدِ راکد ماندیم و در رویای دریا شدن تبدیل به یک مُرداب شده‌ایم! کمال‌گرایی مثل یک روباه خوش‌سیماست، همان‌قدر زیبا و همان‌قدر مکار و فریبنده...

انقضای تدریجی

2 ماه،4 هفته پیش در دلنوشته ها

بعضی آرزوها تاریخ انقضا دارند، اگر دیر بشوند دیگر بود و نبودشان فرقی نمیکند. ذوقی برایشان نمی‌ماند. حتی نباشند بهتر از آن است که باشند و نوش داروی پس از مرگ سهراب شوند! به بعضی چیزها نباید دیر برسی یا شاید نباید گذاشت آنها دیر به ما برسند، گاهی دیر رسیدن نسخه‌ی محترمانه‌تری از نرسیدن است؛ همان زخم، فقط با بسته‌بندی آرام‌تر! گوشه‌ای برای خودم نوشته بودم: چه کسی میداند که زندگی چه خوابی برایمان دیده؟ در نهایت مجبور به تغییر میشویم یا پذیرش؟ و یا عادت کردن به چیزهایی که هیچوقت تمایلی به آنها نداشتیم؟ ای کاش زندگی هیچوقت به مرگ نگیرد که به تب راضی بشویم! چرا که اگر دستِ تقدیر بعضی خواسته ها را دیر به ما برساند دیگر به کار نمی‌آید، فقط یادگاری می‌شوند از روزهایی که خیال میکردیم آینده در دستان ماست...

طوفانی

3 ماه،4 هفته پیش در روزمرگی ها

شب فوق العاده‌ایست! تاریکی همه جا را پوشانده...صدای زوزه‌ی شدیدِ باد و بوران گوش شهر را کر کرده! باران گهگاهی پراکنده میبارد و خیلی زود قطع میشود؛ نور کم جانی توی کوچه از پنجره اتاقم سرک میکشد و همزمان صدای بهم خوردن درهای نیمه باز بر اثر غُرِش باد به گوش میرسد و صاعقه‌های آسمانی خودنمایی میکنند...من عاشق این صحنه‌های دلهُره‌آور و جذاب هستم! باید کمی با صدای طوفانی که گلاویز شاخه‌های درخت شده مراقبه کنم...انگار جان تازه‌ای دارد به جانم اضافه میشود...

تشویش

4 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

از قرار معلوم فردا هم از همان روزهایی‌ست که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم باید مقداری استرس با خودم حمل کنم برای چیزهایی که کنترلش دست من نیست! تنها راهی که برای مهار این پریشان‌حالی میدانم نفس‌کشیدن‌های عمیق به شیوه خودم است؛ تمام نورهای طلایی و یاسی‌ رنگِ شفابخش را با هر دَم توی وجودم ذخیره میکنم و همه سیاهی‌ها و انرژی منفی‌ درونم را با هر بازدَم خارج میکنم و به مرور تمامم پُر از آرامش میشود...تصور میکنم اکنون در همان فردا شبی هستم که همه کارهایم با موفقیت انجام شده و بعد از کمی نوشتن آماده شده‌ام تا چشمانم را ببندم و خودم را به سکوت بسپارم تا معجزه‌ی شب، غبار خستگی‌ِ روز را به آرامی محو کند...

پناه به هندزفری

4 ماه،2 هفته پیش در دلنوشته ها

نمیدانم آستانه تحمل من پایین آمده یا این روزها آدمها بیش از حدِ معمول دارند شعرسُرایی میکنند و زیادی پرحوصله شده‌اند. حتی فرکانس صدایشان را هم نمیتوانم تاب بیاورم چه برسد به نظرات بی پایه و اساسی که فقط در جهت منفعت خودشان، به باد هوا بند است. این قضیه میتواند درمورد خانواده یا نزدیکترین افراد زندگی‌ات هم صدق کند و انگار با شنیدن حرفهایشان کسی گوشه‌ای از مغزت را محکم نیشگون میگیرد. حالا تو در آن لحظه فقط چند انتخاب داری، میتوانی واکنشی ندهی، یا اینکه محیط را ترک کنی، یا اگر هم مثل من صبر و حوصله‌ات را قلقلک داده باشند امان از کف بدهی و مایل به ناسزا شوی و درنهایت همه چیز منجر به بحث شود...اصلا میدانی؟ زندگی از وقتیکه هندزفری‌ام را گم کردم و نمیتوانم به یُمن وجود آن، نُطقِ این‌ شاعران نچندان محترم را کاور کنم سخت‌تر شده...برای بار هزارم درود بر مخترع هندزفری، ایرپاد و هرچیزی که ما را از صدای منزجر‌ کننده آدمها نجات میدهد!

واپسین لحظات

5 ماه پیش در روزمرگی ها

وسط اتاق نیمه‌شلخته‌ام که هنوز کامل مرتب نشده نشسته‌ام و دارم از خودم درباره اندوه غلیظی که مرا همیشه دقیقه‌های نزدیک به تحویل سال در خودش گم میکند میپرسم. دلیلش را نمیدانم، شاید اندوهیست که نبودن کسانی که دوست داشتیم کنارمان باشند ولی نیستند بر جانمان می‌پاشد...شاید چون یک قدم به مرگ نزدیک‌تر میشویم...یا شاید هم بخاطر اینکه هیچگاه نتوانستیم کاملا خودمان را از دل روزهایی که گذشت بیرون بکشیم و قسمتی از خود را برای همیشه لابلای همان روزها جا گذاشتیم و حالا کسی که در این لحظه قرار دارد تمامش اینجا نیست و بخشی از خودش را از دست داده! یا شاید به این دلیل که جسم‌مان اینجاست و روحمان در جایی دیگر سیر میکند...نمیدانم اما این غم مُبهم که توی قلب آدم ته‌نشین میشود غیرقابل انکار است...تا همین چندسال پیش گمان میکردم لحظه تحویل سال، غولِ چراغ جادوست! چشمانت را میبندی و به دعای تحویل سال گوش میدهی و آرزوهایت را در دل مرور میکنی که غول چراغ جادو همه را تیک بزند و در طول سال برآورده شوند، حواسم بود و دقت میکردم که هیچکدام از قلم نیوفتد! بعد چشمانم را باز میکردم و به سبزه‌ها نگاه میکردم چون مامان معتقد بود آن لحظه باید به رنگِ سبز نگاه کرد تا روزهای سبزی در انتظارمان باشد. اما از تو چه پنهان، نمیدانم چرا چند سالی میشود که نه تنها روزهایم مثل سبزه‌ها سبز نمیشوند بلکه مثل سمنو، قهوه‌ای تر از دیروز میشوند...باور کن من فقط به سبزه‌ها و حرکت ماهی‌های توی تُنگ نگاه میکنم، نه چیز دیگری! به تازگی فهمیده‌ام که واقعا با غول چراغ جادو طرف نیستم و دیگر آ‌ن‌قدرها هم ثانیه‌ای که صدای ترکیدن توپ و تانک می‌آید برایم خاص نیست و کلمه‌ی سال جدید هم دیگر آنقدرها معنایی ندارد، بالاخره هرچیزی که هست جدید نیست و ادامه همین روزهاست و همین سالی که گذراندیم! دوستی میگفت: "گذشته هرگز نمیگذرد بلکه در آینده به انتظار می‌نشیند." درست هم میگف؛ هرچیزی که در آینده رخ میدهد امتداد همان تصمیمات و ردپاهای گذشته است و نمیشود از آن فرار کرد، اینکه بگوییم سالِ جدید کمی اغراق آمیز بنظر میرسد! به هرحال، از ته قلبم میخواهم که روزهای بهتری پیش رویمان باشد...

طناب یادگاری

5 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

بوی سبزه نوروزی فضای خانه را بغل گرفته، چندسال پیش نحوه سبز کردن بذر شاهی را به غزل یاد دادم و با ذوق از سبزه‌هایش که تازه جوانه زده بودند عکس میگرفت و برایم میفرستاد، حالا چندسالیست حوالی نوروز با بوی سبزه‌هایی که توی مشامم میپیچد غزل در ذهنم تداعی میشود، غزلی که هرگز ندانستم چه چیزی یا چه کسی باعث شد میان‌مان فاصله بیوفتد، آن دخترکی که هنوز هم برایم دوست‌داشتنی‌ و الهام‌بخش است و انگار ماموریتش این بود که روزی به زندگیم بیاید و من را از دایره امنم نجات بدهد و بعد برود پی روزگارِ خودش...دلم برایش تنگ شده...حالا که غزل با سبزه‌های نوروزی طنابش را به من وصل کرده و روحم را هرسال به سمت خود میکشاند، من هم دوست داشتم در روزهای خاصی از سال طنابی به دوستانم وصل کنم که در یادشان بمانم، دیشب برایشان یک یادگاری ماندگار فرستادم که از ذهنشان پاک نشوم و به تاریخ خاطراتشان نپیوندم. شگفت‌انگیز و زیرکانه نیست؟ اینکه در روزها و شب‌های منحصر به فردی از تقویم، قسمتی از خودت را در گوشه‌ای از ذهن آدم‌هایی که هم‌مسیرت هستند جا بگذاری و طنابی ایجاد کنی که تا سالهایِ سال میتواند روحت را به آن‌ها وصل کند؟!

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده