ترک‌های قلب

بعضی وقتا زندگی میشه یه رمان ، سنگ‌های ریز و درشتی با ماهیچه‌ی کوچیک توی دهان عزیزترین‌های زندگیت به سمتت پرتاب میشه. سنگ‌ها روی دلت میشینه و صدای شکستنش توی گوشت میپیچه . خیلی زود به خودت میای و تکه‌ها رو کنار هم می‌ذاری و میچسبونیشون . اما دل شکسته مثل کاغذ مچاله شدست ، هیچ وقت مثل روز اولش نمیشه . داستان وقتی دردناک میشه که تو می‌بخشی ، همون لحظه ، موقع چسبوندن تکه‌ها ، اما واقعیت اینه که پرتاب سنگ‌ها ، برخوردشون با قلبت ، شکستنش ، دردی که به تمام سلول‌های بدنت رخنه می‌کنه ، همه و همه جایی گوشه‌ی ذهنت حک شده و هر چند وقت یکبار با به یاد آوردنش ، بدون اینکه متوجه بشی ، گونه‌هات خیس میشن ....