امشب ماه دوباره مهمون پنجره اتاقمه...چراغ‌ها رو خاموش کردم و جهت بالشتمو تغییر دادم که بهتر بتونم ببینمش. وقتی نگاش میکنم یه چیزی ته دلم آروم میگیره...یه گردالی نورانی وسط این همه تاریکی که بی‌صدا می‌درخشه و انگار دونه دونه نگرانی‌هامو از روی شونه‌م برمیداره...فکر میکنم مثل یه رفیق قدیمیه که لازم نیست حرفی بزنی، کافیه وقتی خسته‌ای دستتو دراز کنی سمتش و نورش رو باور کنی و به خودت بگی تاریکی همیشه هم شوم نیست، شاید فقط یه پرده‌اس که نور بهتر دیده بشه و بفهمی گاهی کم جون‌ ترین روشنایی‌ هم میتونه راهو بهت نشون بده...حالا ماه هنوز پشت پنجره داره میتابه و من باور میکنم که فردا یکم بهتره، یکم روشن‌تره، یکم قابل‌ تحمل‌تره...